تبليغاتX
فرشته ای از آسمان7
چرت و رت
کامنت نذارین نمیام وبلاگتون رو بخونم کامنت بذارم!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:54  توسط مهسان | 
تاحالا فکر نکرده بودم که یه اتفاق می تونه چقدر آدم رو بزرگ کنه!

یا هر چیزی که راجع به زندگی دیگران فکر می کنی ممکنه سر خودتو

دوستات بیاد یا از آدم هایی که خیلی دوستشون داری یک دفعه متنفر

شی! خوبیش اینه اینا همش تجربه اس!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:55  توسط مهسان | 
بلاگ داشتن خیلی خوبه

یه جاییه واسه نوشتن درد دلا

یه حریم خصوصی خصوصی

وقتی الان که بیست سالمه می بینم که ۱۸سالگی چه احساسی داشتم خیلی حال می کنم

و وقتی می بینم ملت الکی می نویسن وبلاگت باحاله به من هم سر بزن که امار بلاگشون رو ببرن بالا کلی حال می کنم چون هیچوقت سر نمی زنم بهشون

خلاصه که کلی حال می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 0:43  توسط مهسان | 
یک شبی از همین شبا

پیرهن ماهو می درن

 از شب دلتنگ چشام

ستاره ها رو می برن

اگه بر م پیش خدا

 ابروشون رو می برم

 

 

شاعرم شدیم جون شما خودم گفتما

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:1  توسط مهسان | 

مي داني نمي خواهم شعر بگويم و يا سخني دلنشين و اهنگين به زبان بياورم مي خواهم رك بگويم چه ام است

من 18ساله فهميده ام كه دنيا ارزش آن را ندارد كه غم مال و منال ديگران را بخورم نه نمي خواهم شعار بدهم اما حتي وقت آن را ندارم كه سر همه كساني كه مرا رنجاندند داد بزنم

خيلي كوتاه مي آيد و ميرود پس مسلما بايد آن طرف خبري باشد

منظورم بعد از عروج روح از جسم به طرف جايي دقيقا نمي دانم كجاست و چقدر تا آن جا فاصله دارم

نهايتا شايد 70 سال عمر كنم اگر واقعا عمر طولاني داشته باشم و گرنه شايد همين الان بميرم شايد همان شب سفيد بايد مي مردم اما خدا فرصت ديگري به من داد

واقعا دنيا مكاني است براي رنج كشيدن؟ من حتي در زمان خوشي هم چيزي از درونم احساس مي كنم كه زجر آور است

كه گوشه اي از مرا مي خورد

و كم كم مثل زالويي خونم را مي مكد

واقعا من در اين دنيا چكار مي كنم

كدام را بايد باور كنم؟

سوشيانت را يا ظهور صاحب الزمان را ؟

شايد هم تولد دوباره پسر خدا را ....

زندگي واقعا مجهول

و پيچيده است هر قدركه جلوتر مي روم مرا بيش تر مي بلعد

و بيش تر مشغولم مي كند

چه بايد بكنم كه نمي كنم

چه چيزي را دارم از دست مي دهم؟ 86/4/29

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 22:45  توسط مهسان | 
سر هر سینه سری گریه کند وقت وداع 

 

 

سر من وقت وداع

گوشه ی دیوار گریست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:50  توسط مهسان | 
از همه دوستانی که کامنت گذاشتن ممنون من ترک نت کردم فعلا

خوش باشین

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:28  توسط مهسان | 

من و من تنهائیم

من و شب تنهاییم

دل من می شکند

و

از غبار کوچه ها تک سواری سخت می تازد

می نگرم چگونه رفتنت را در تاریکی شب

بغض شب می شکند

کوچه را می نگرم

عبور

سرما

تنهاییی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:20  توسط مهسان | 
خاطره : یک یه روز من از تاب می افتم و کله ام محکم می خوره به دیوار و پا می شم میگم آدامسم کو؟(البته تو بچگی هام) یه روز رفته بودم بالای درخت و زیرش جوب بود و آب روان و نمی تونستم بیام پایین بابام گفت بیا بغلت کنم بیارمت پایین گفتم نه شما زحمت نکشید و خودم با مخ اومدم تو آب و خیس خالی شدم!!!! بچه بودم مثل بچه های دیگه خنگ تشریف داشتم البته مثل اینکه پسر دایی هام همچین درزمینه اذیت کردن خنگ نبودن! حرفهای زشت به هم میزدن و منم که اصلا نمی دونستم اینا فحشن تکرار می کردم و اونام میگفتن ههههههه به بابات میگیم و من گریه ام در میومد! یا اینکه خیلی عاشق پیشه بودم تقریبا عاشق همه کور کچلای فامیل بودم و جالب اینجاس که اونا حداقل 10 سال از من بزرگتر بودن!!!!! مهناز(غلام سوتی)خواهر کوچیکمه 10000000بار من و خواهر بزرگترم از کالسکه انداختیمش پایین با مخ!(تو بچگی هاش) و خیلی سوتی میده و همیشه آخر دعوا یادش می افته دعواس و قاطی میکنه و تو اتوبوس این دعوا می کنه شب ناراحت میاد و فرداش من میرم با پسرهایی که باهاشون دعوا کرده دعوا میکنم البته چون قد اونا یا هم قد منه یا اکثرن کوتاه ترن بد حساب می برن هیبت دارم! از دست این بچه ها من شدم گنده لات محل!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 21:30  توسط مهسان | 

مي داني نمي خواهم شعر بگويم و يا سخني دلنشين و اهنگين به زبان بياورم مي خواهم رك بگويم چه ام است

من 18ساله فهميده ام كه دنيا ارزش آن را ندارد كه غم مال و منال ديگران را بخورم نه نمي خواهم شعار بدهم اما حتي وقت آن را ندارم كه سر همه كساني كه مرا رنجاندند داد بزنم

خيلي كوتاه مي آيد و ميرود پس مسلما بايد آن طرف خبري باشد

منظورم بعد از عروج روح از جسم به طرف جايي دقيقا نمي دانم كجاست و چقدر تا آن جا فاصله دارم

نهايتا شايد 70 سال عمر كنم اگر واقعا عمر طولاني داشته باشم و گرنه شايد همين الان بميرم شايد همان شب سفيد بايد مي مردم اما خدا فرصت ديگري به من داد

واقعا دنيا مكاني است براي رنج كشيدن؟ من حتي در زمان خوشي هم چيزي از درونم احساس مي كنم كه زجر آور است

كه گوشه اي از مرا مي خورد

و كم كم مثل زالويي خونم را مي مكد

واقعا من در اين دنيا چكار مي كنم

كدام را بايد باور كنم؟

سوشيانت را يا ظهور صاحب الزمان را ؟

شايد هم تولد دوباره پسر خدا را ....

زندگي واقعا مجهول

و پيچيده است هر قدركه جلوتر مي روم مرا بيش تر مي بلعد

و بيش تر مشغولم مي كند

چه بايد بكنم كه نمي كنم

چه چيزي را دارم از دست مي دهم؟ 86/4/29

..............................................................................

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:47  توسط مهسان |