یا هر چیزی که راجع به زندگی دیگران فکر می کنی ممکنه سر خودتو
دوستات بیاد یا از آدم هایی که خیلی دوستشون داری یک دفعه متنفر
شی! خوبیش اینه اینا همش تجربه اس!
یه جاییه واسه نوشتن درد دلا
یه حریم خصوصی خصوصی
وقتی الان که بیست سالمه می بینم که ۱۸سالگی چه احساسی داشتم خیلی حال می کنم
و وقتی می بینم ملت الکی می نویسن وبلاگت باحاله به من هم سر بزن که امار بلاگشون رو ببرن بالا کلی حال می کنم چون هیچوقت سر نمی زنم بهشون
خلاصه که کلی حال می کنم![]()
پیرهن ماهو می درن
از شب دلتنگ چشام
ستاره ها رو می برن
اگه بر م پیش خدا
ابروشون رو می برم
شاعرم شدیم جون شما خودم گفتما![]()
مي داني نمي خواهم شعر بگويم و يا سخني دلنشين و اهنگين به زبان بياورم مي خواهم رك بگويم چه ام است
من 18ساله فهميده ام كه دنيا ارزش آن را ندارد كه غم مال و منال ديگران را بخورم نه نمي خواهم شعار بدهم اما حتي وقت آن را ندارم كه سر همه كساني كه مرا رنجاندند داد بزنم
خيلي كوتاه مي آيد و ميرود پس مسلما بايد آن طرف خبري باشد
منظورم بعد از عروج روح از جسم به طرف جايي دقيقا نمي دانم كجاست و چقدر تا آن جا فاصله دارم
نهايتا شايد 70 سال عمر كنم اگر واقعا عمر طولاني داشته باشم و گرنه شايد همين الان بميرم شايد همان شب سفيد بايد مي مردم اما خدا فرصت ديگري به من داد
واقعا دنيا مكاني است براي رنج كشيدن؟ من حتي در زمان خوشي هم چيزي از درونم احساس مي كنم كه زجر آور است
كه گوشه اي از مرا مي خورد
و كم كم مثل زالويي خونم را مي مكد
واقعا من در اين دنيا چكار مي كنم
كدام را بايد باور كنم؟
سوشيانت را يا ظهور صاحب الزمان را ؟
شايد هم تولد دوباره پسر خدا را ....
زندگي واقعا مجهول
و پيچيده است هر قدركه جلوتر مي روم مرا بيش تر مي بلعد
و بيش تر مشغولم مي كند
چه بايد بكنم كه نمي كنم
چه چيزي را دارم از دست مي دهم؟ 86/4/29
سر من وقت وداع![]()
گوشه ی دیوار گریست![]()
خوش باشین
من و من تنهائیم
من و شب تنهاییم
دل من می شکند
و
از غبار کوچه ها تک سواری سخت می تازد
می نگرم چگونه رفتنت را در تاریکی شب
بغض شب می شکند
کوچه را می نگرم
عبور
سرما
تنهاییی
مي داني نمي خواهم شعر بگويم و يا سخني دلنشين و اهنگين به زبان بياورم مي خواهم رك بگويم چه ام است
من 18ساله فهميده ام كه دنيا ارزش آن را ندارد كه غم مال و منال ديگران را بخورم نه نمي خواهم شعار بدهم اما حتي وقت آن را ندارم كه سر همه كساني كه مرا رنجاندند داد بزنم
خيلي كوتاه مي آيد و ميرود پس مسلما بايد آن طرف خبري باشد
منظورم بعد از عروج روح از جسم به طرف جايي دقيقا نمي دانم كجاست و چقدر تا آن جا فاصله دارم
نهايتا شايد 70 سال عمر كنم اگر واقعا عمر طولاني داشته باشم و گرنه شايد همين الان بميرم شايد همان شب سفيد بايد مي مردم اما خدا فرصت ديگري به من داد
واقعا دنيا مكاني است براي رنج كشيدن؟ من حتي در زمان خوشي هم چيزي از درونم احساس مي كنم كه زجر آور است
كه گوشه اي از مرا مي خورد
و كم كم مثل زالويي خونم را مي مكد
واقعا من در اين دنيا چكار مي كنم
كدام را بايد باور كنم؟
سوشيانت را يا ظهور صاحب الزمان را ؟
شايد هم تولد دوباره پسر خدا را ....
زندگي واقعا مجهول
و پيچيده است هر قدركه جلوتر مي روم مرا بيش تر مي بلعد
و بيش تر مشغولم مي كند
چه بايد بكنم كه نمي كنم
چه چيزي را دارم از دست مي دهم؟ 86/4/29
..............................................................................
همین دیروز بود که دست
م در دستانت بود همین الان نگاههای گرمت را لمس کردم باور کن
که اینجا بودی چرا یک دفعه غیبت زد نه نه همین دیروز بود که با هم بودیم من گرم بودم با تو چقدر خوشحال بودم نه نه ماههای پیش نبود
الان اینجا بودی من نخواستم دستانت را رها کنم باور کن کار من نیست تو را ترک کردن باد ما را از هم جدا کرد من دستانت را محکم نگرفته بودم آری تقصیر من بود که تو رفتی من دستانت را محکم نگرفته بودم آنقدر که ندیدمت دور شدی چشمانت فریاد میزد نمی توانستم بگذارم بروی چقدر شکستم
به یادت می افتادم اشکم نمی گذاشت که فراموشت کنم کجایی؟![]()